روزهای جوانی

Sunday, December 31, 2006

بازی شب یلدا

سلام
راستشو بخوایین من اصلا از این بازیا خوشم نمیاد.یعنی چی آدم آبروی خودشو ببره؟تازه بقیه هم کلی بخندن؟این که نشد زندگی آخه.ولی حالا چون نوشین جونم ازم دعوت کرده و خودش چندتا رو لو داده خوب منم بقیه شو می نویسم که فکر نکنین ما از اولش بچه مثبت بودیم.نخیر این فکرا از ریشه غلطه ما از اولش شر بودیم فقط الآن یه ذره بزرگ شدیم شرارتامونم بزرگ شده
از بچه گی شروع می کنم.وقتی کوچیک بودم،یه روز پسر خاله ام اومد خونه مون و برای من بستنی آورده بود.ولی نمی خواست قبل از غذا بهم بده.هر چی من می پرسیدم که چی آوردی می گفت تو مدون آوردم.بعد از نهار که بستنی خوردم هی می گفتم این تو مدون چقدر مزه بستنی می ده هاااااا.خلاصه این موضوع لکه ننگی است در تاریخ کودکی من.
2)دبیرستان که می رفتم یه ناظم داشتیم که خیلی به من گیر می داد یه روز انگشترمو که تو دستم بود ازم گرفت و مثلا توبیخش کرد!!! گذاشتش تو جیب مانتوش.منم نامردی نکردم و از نو جیب مانتوش برش داشتم.(خوب مال خودم بود من که دو در نکردم که !!!!)
3)پیش دانشگاهی که می رفتم یه معلم فیزیک داشتیم که خیلی هتل بود.منم سر یکی از امتاحاناش چون درس نخونده بودم جزومو به صورت خیلی تابلو باز کردم و گذاشتم رو میز و از روش نوشتم جالب اینه که بالا ترین نمره هم من شدم.
4)یه مشکلی که دانشگاه ما داره اینه که دستشویی هاش جدا نیست.یه روز از قضا من می خواستم برم دستشویی که دیدم درش باز نمیشه حالا هی من هل میدم هی این دره باز نمی شه.خلاصه منم گفتم که از زور استفاده کنم مثل اینکه بهتره واسه همین با لگد زدم تو در و یهو دیدم که در باز شد و یکی از همکلاسیای پسر از توش اومد بیرون و مثل اینکه در به پهلوش اصابت کرده بود.
5)یه روز نمی خواستم برم سر تمرین تیم.واسه همین الکی باند در آوردم و دستمو بستم که مثلا مصدوم شدم و آنروز سر تمرین نرفتم ولی چشمتون روز بد نبینه که یه ساعت بعدش که تمرین تموم شد من داشتم تو سالن پشتک بالانس تمرین می کردم که مربیمون اومد رد شد و گند کار در اومد و من مجبور شدم یه 7-8 دور دور پیست بدوم که آدم بشم و دیگه تمرینو نپیچونم.

من از هیچ کس دعوت نمی کنم که تو این بازی شرکت کنه چون می خوام بچه ها همین جوری مثبت باقی بمونن
.

Monday, December 04, 2006

تولد

زندگی رسم خوشایندی است
زنگی قمار است،ماجراست،انسان یا می برد یا می بازد،زندگی مثل معرکه ای است که پایان ندارد.وقتی که صدای یکنفر کم کم ضعیف و خاموش شد،صدایی نیرو مند تر وقوی تر رشته بقیه داستان را می گیرد و ادامه میدهد
امروز را خوب جوری دوست دارم.روز خیلی قشتگیه .حس می کنم دیگه دارم بزرگ می شم.فکر کنم واسه همه روز تولد روز مهمیه مگه نه؟تصمیم دارم تا وقتی صدایم ضعیف و خاموش نشده به تمام خواسته هام برسم
امروز روز تولدمه.امروزه خیلی خیلی دوست دارم

Friday, November 24, 2006

گاهی تمام اهدافمان قابل دستیابی نیست ولی
همیشه قیمتی ترین چیزها آنهایی نیستند که در دور دستها به دنبالشان می گردیم،گاهی همه هستی در کنار ماست،کم
سویی چشم هاست که ما را به بیراهه می کشاند

Wednesday, November 22, 2006

قدر لحظه لحظه زندگیمان را بدانیم تا بعد افسوس نخوریم

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است،
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آه........ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر می شود

Monday, November 20, 2006

قطره ای از دریا

خدایا سپاسگزارم
به خاطر اینکه همیشه و همه جا با من بودی و هستی و این به این معنی است که حسی در من وجود دارد که می توانم تمامی وجودت رادر خودم احساس کنم و هرگز نمی خواهم این حس از بین برود.چرا که آن لحظه لحظه نابودی من است

سپاسگزارم
برای اینکه روز را آفریدی تا من تمام توانایی ام را برای رسیدن به اهدافم به کار گیرم و این به این معنی است که گرمی زندگی را همانند روزهای آفتابیت دوست دارم

Monday, November 13, 2006

به یاد کودکی که چه زود گذشت

دلم کودکی ام را می خواهد،پاکی و صداقتش را!به یاد کودکی می افتم که لحظه ها را می شمردم تا بزرگ شوم و معنای دنیای بزرگ ترها را بفهمم.حالا که چوب خط هایم به نیمه رسیده است و دنیای نسبتا بزرگی را لمس کرده ام،آرزو می کنم ای کاش همیشه کودک می ماندم

Friday, November 10, 2006

85/8/19

سلام
امروز رفته بودم مهمونی خونه دوستم.توی کوچه شون آدم کشته بودن.تو روز روشن جلو چشم همه جوون مردم رو با چاقو کشته بودن.خیلی ناراحت کننده بود.خدایی اصلا امنیت وجود نداره ها............
خیلی حالم بد شد تا حالا مراسم تشییع جنازه ندیده بودم خیلی خیلی ناراحت شدم.جاتون خالی بعدش برای اینکه از این ناراحتی در بیایم رفتیم یه دست کله پاچه زدیم توپ.من که دیگه انقدر خوردم حالم بد شد.
تازگیا خیلی بی حوصله شدم تا زور بالا سرم نباشه هیچ کاری انجام نمیدم نمی دونم چرا ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیروز استادم زنگ زد به گوشیم(تصمیم داشتم جواب تلفنشو ندم ولی چون با شماره خودش زنگ نمی زد و من شماره رو نمی شناختم گول خوردم و جواب دادم)*بس که من ساده ام به خدا*......خلاصه تهدیدم کرد که کار ترجمه شو تا آخر دیماه بایدتحویل بدم..........................نمی دونم می رسم تموم کنم یا نه خلاصه که کارم در اومده درسای خودم کم بود اینم اضافه شد.چشمم کور می خواستم قبول نکنم مگه نه؟؟؟؟
خلاصه که دعا کنین 24 ساعت شبانه روز من اضافه بشه بلکه به کارام برسم.فعلا خدافظ